زبانحال حضرت زینب سلام الله علیها با برادر در برگشت به کربلا
ندارم از غم، آن حالت که گویم حالت خود را پریشانتر شوم چون یاد آرم حسرت خود را تو سرّاللّهی و آگاهی از حالم؛ ولی خواهم بیان سازم ز سوز دل، حدیث محنت خود را به کویت از پی تجدیدِ دیدار آمدم اینک پذیرا شو، برادر! زائرین تربت خود را حسین! ای میزبانِ خلق، ما هستیم مهمانت دریغ از ما مفرما رحمتِ بیمنّت خود را به عـنـوان اسـارت رفـته و آزاد میآیم به دست آوردم آخر عجز دشمن، عزّت خود را به شام و کوفه رفتم، خطبه خواندم، بازگشتم من به نیکی دادهام انجام، مأموریت خود را به هر منزل تو با ما همقدم بودی ولی آخر چرا در خانۀ خولی نبردی عترت خود را؟ نبینی تا به رخسارم نشان درد و حرمان را بپوشم در نقاب اشک خونین، صورت خود را اگر پرسی ز من حال رقیه دخترِ زارت به آهی جانگداز ابراز دارم خجلت خود را غم مرگ رقیه دخترت یکباره پیرم کرد از این ماتم هلالی کردهام من قامت خود را نیاوردم به کف در این سفر من غیر پیروزی ندادم تا ز کف آن گوهر پُر قیمت خود را "مؤید" گاهگاهی بر غم من اشک میریزد به جان من مگیر از او نگاه رحمت خود را |